Daily Archives: آوریل 14, 2020

نان و شراب

Published by:

نان و شراب

 

نان و شراب رمانی خواندنی از نویسنده ایتالیایی، اینیاتسیو سیلونه است که آگاهی از زندگی او و برخی از فعالیت‌های سیاسی که انجام داده است به درک بهتر رمان کمک زیادی به خواننده می‌کند.

نان و شراب

نان و شراب

سیلونه دوران کودکی سختی داشت و در فقر و تنگدستی بزرگ شد. در زلزله سال ۱۹۱۵ پدر و مادر و پنج برادر خود را از دست داد. پس از اتمام تحصیلات سوسیالیست شد و در سال ۱۹۲۱ یکی از بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. در فاصله سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۱ وی یکی از سازمان دهندگان فعالیت‌های مخفی ضدفاشیستی بشمار می‌رفت. مدتی در مسکو بود و پس از آنکه در سال ۱۹۳۰ از حزب کمونیست ایتالیا اخراج شد در سوئیس اقامت گزید. در سوئیس شاهکارهایی مانند «نان و شراب» و «دانه زیر برف» را خلق کرد. سیلونه در سوئیس به فعالیت‌های ضد فاشیستی و مبارزات غیرعلنی خود با داستگاه دیکتاتوری موسولینی ادامه داد.

سیلونه در سال ۱۹۴۵ پس از سقوط حکومت فاشیستی موسولینی به ایتالیا بازگشت و از طرف حزب سوسیال دموکرات به نمایندگی مجلس شورای ملی ایتالیا برگزیده شد. رمان نان و شراب و دیگر رمان‌های او یادآور مبارزات ضد فاشیستی آزادی‌خواهان و سوسیالیست‌های فعال ایتالیا و نشان‌دهنده زندگی پر از درد کشاورزان فقیر – کافون‌ها – است.

اینیاتسیو سیلونه کتاب نان و شراب را در سال ۱۹۳۷ منتشر کرد و سپس در سال ۱۹۴۰ کتاب دانه زیر برف را که ادامه نان و شراب است، منتشر کرد.

در قسمتی از متن پشت جلد کتاب آمده است:

این رمان در واقع حسب‌حال سیلونه است. او از انقلاب دل‌زده‌ای سخن می‌گوید که احساس می‌کرد در وجودش سر برمی‌آورد. در واقع، در گفتگوهای این کتاب بعضی از دلایل تصمیم نویسنده به ترک حزب کمونیست در سال ۱۹۳۰ دیده می‌شود.

[ معرفی کتاب: رمان بینوایان – نشر امیرکبیر ]

رمان نان و شراب

داستان کتاب در زمان حکومت موسولینی اتفاق می‌افتد. کافون‌ها – به زبان ایتالیایی یعنی دهقان بی‌چیز و فقیر – زندگی سختی دارند و به حدی ضعیف شده‌اند که توانایی انجام هیچ کاری را ندارند. در واقع حتی فکر انجام دادن یک حرکت بر علیه ظلمی که به آن‌ها می‌رود در ذهنشان هم شکل نمی‌گیرد. در این هنگام، کلیسا نیز به حمایت از دولت پرداخته و عموم مردم نیز در خرافات و تعصبات مذهبی فرو رفته‌اند. در این شرایط است که قهرمان داستان تلاش می‌کند کاری انجام دهد.

زمانی بود که راستگویی هم تا حدی پیشرفت داشت و کم و بیش قابل اغماض بود، اما امروز دیگر اصلا بازار ندارد. پاپ اعظم آن را یک کالای روستایی و بدوی و بسیار پرخرج می‌داند، در صورتی که دروغ و ریا کالایی است به نرمی مخمل و همیشه رایج و نه تنها ارزان بلکه مفید هم هست. (رمان نان و شراب – صفحه ۲۰)

کتاب با دیدار دو شاگرد قدیمی که نزد استاد خود، دن بنه‌دتو رفته‌اند آغاز می‌شود. دن بنه‌دتو که طرف دولت را نگرفته است «به بهانه آنکه مزاج وی علیل شده است» به خدمت او پایان داده‌اند. او اکنون به همراه خواهرش در یک آبادی خانه‌نشین شده است. در دیدار با دو شاگرد قدیمی از آن‌ها احوال دیگر شاگردان را می‌پرسد. در این دیدار است که استاد می‌خواهد از وضعیت بهترین شاگرد خود، یعنی پیترو سپینا – قهرمان داستان – آگاه شود. یکی از شاگردان وضعیت پیترو سپینا را برای استاد چنین توضیح می‌دهد:

سپینا در ۱۹۲۷ دستگیر شد و معلوم گردید که او را به جزیره‌ای منتقل کرده‌اند. سال بعد، از آن جزیره گریخت و به کشور فرانسه پناهنده شد. از فرانسه اخراجش کردند و به سوئیس رفت، از سوئیس بیرونش کردند به لوکزامبورگ رفت، از لوکزامبورگ رانده شد به بلژیک پناه برد و اگر از بلژیک بیرونش نکرده باشند حالا باید در آنجا باشد. از چه راهی امرار معاش می‌کند من خبر ندارم، ولی آنچه مسلم است این است که او از زرنگی دست شیطان را از پشت می‌بندد. من از یکی از اقوامش شنیده‌ام که او به بیماری سینه مبتلا است. (رمان نان و شراب – صفحه ۴۳)

اما قهرمان داستان، یعنی پیترو سپینا اکنون به شکل مخفیانه به ایتالیا بازگشته است.  سپینا که قبلا می‌خواست کشیش شود حالا فردی سوسیالیست که بر علیه فاشیسم فعالیت می‌کند و اندیشه یک انقلاب را در سر دارد. او با نیت کمک به کافون‌ها به ایتالیا بازگشته اما وضعیت جسمی خوبی ندارد و سخت بیمار است.

سپینا برای اینکه دوباره سلامتی خود را به دست آورد لباس کشیش‌ها را به تن می‌کند و با نام دن پائولو به روستایی کوچک به نام پیتراسکا می‌رود. او در این روستا از نزدیک با زندگی کافون‌ها آشنا می‌شود و متوجه می‌شود که بیدار کردن این دهقانان فقیر که در خرافات مذهبی غرق شده‌اند کاری سخت است و با روش‌های قدیمی نمی‌توان کاری از پیش برد.

بیچاره کافون‌ها! نان ندارند بخورند آن‌وقت شما انتظار دارید که به سیاست بپردازند؟ سیاست تجملی است خاص اشخاص که دستشان به دهانشان می‌رسد. (رمان نان و شراب – صفحه ۲۸۶)

در این روستا، سپینا با دختر جوانی به نام کریستینا که می‌خواهد راهبه شود آشنا می‌شود و درمی‌یابد که اعتقادش به انقلاب به دلیل وفاداری به جوهر اخلاقی مسیحیت است. مسیحیتی که او همچنان از پذیرفتن اسطوره آن امتناع می‌ورزد. پس در عین حال که از درون متوجه بیهودگی مبارزه منحصراً واقع‌گرایانه می‌شود به دیدن استاد خود دن بنه‌دتو می‌رود و…

کتاب در رویای بابل

Published by:

کتاب در رویای بابل

کتاب در رویای بابل اثر ریچارد براتیگان Richard Brautigan نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی است. از او ۹ رمان، یک مجموعه داستان و چندین دفتر شعر منتشر شده‌ است. رمان صید قزل‌آلا در آمریکا اولین و شناخته‌شده‌ترین اثر اوست و کتاب در رویای بابل را نیز از موفق‌ترین و ماندگاترین آثار او می‌دانند. ریچارد براتیگان با تفنگ شکاری خودکشی کرد.

کتاب در رویای بابل

کتاب در رویای بابل

رمان صید قزل‌الا در آمریکا هم مانند رمان در رویای بابل با ترجمه پیام یزدانجو از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

در قسمتی از پشت جلد کتاب درباره رمان چنین آمده است:

رمانی در نهایت جذابیت، که حاصل تجربیات اعجاب‌انگیز نویسنده در عرصه‌ی خلاقیت ادبی است. این اثری همتا و حتی فراتر از صید قزل‌الا در آمریکا است که سنت‌شکنی ادبی را در آمیزه‌ای از ژانرهای سنتی (داستان کارآگاهی و رمان علمی – تخیلی) به نمایش می‌گذارد: براتیگان در بهترین براتیگان‌بازی‌اش.

در ابتدای رمان در رویای بابل نیز آمده است:

به گمانم من
از جمله به این دلیل
هرگز کارآگاه خصوصی قابل نشدم
که بیش از حد
در رویای بابل بودم.

 

کتاب در رویای بابل

داستان این کتاب درباره یک کارآگاه خصوصی است که وضعیت زندگی بسیار بدی دارد، بازار کارش کساد است، اجاره خانه‌اش را نمی‌تواند بدهد، منشی‌اش را مرخص کرده است و حتی ماشین خود را فروخته است. کارآگاه داستان ما حتی پول ندارد که برای هفت‌تیر خود گلوله بخرد.

زندگی او سراسر رنج و بدبختی است اما در این میان خبرهای خوب هم در زندگی او وجود دارد. مثل خبر خوبی که جملات ابتدایی کتاب با آن آغاز می‌شود و یک شروع خواندنی تقدیم خواننده می‌کند:

خبر خوب: فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه «نامناسب» تشخیص داده‌اند و به‌عنوان بچه‌سرباز به جبهه‌ی جنگ جهانی دوم اعزام نمی‌شوم. مساله اصلا بی‌علاقگی به وطن نبود چون من جنگ جهانی دوم‌ام را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت‌ام داشتم که این را اثبات می‌کرد.
اصلا سر در نمی‌آوردم چرا تیر به ماتحت‌ام خورد. به هر حال، یک داستان جنگی مزخرف بود. به مردم که می‌گویی ماتحت‌ات تیر خورده، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی‌بینند. جدی‌ات نمی‌گیرند، اما این دیگر اصلا مساله‌ی من نبود. جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع می‌شد برای من تمام شده بود. (کتاب در رویای بابل – صفحه ۱۳)

کارآگاه ما یک آدم شکست‌خورده است ولی هنوز تسلیم نشده و فکر می‌کند می‌تواند ادامه دهد و از عهده زندگی بربیاد. اما او با پولی که از دوستانش قرض می‌گیرد زندگی خودش را به‌سختی جلو می‌برد. حتی از همسایه‌های خود هم همه‌چیز قرض می‌گیرد و به قول خودش:

از در و همسایه هم اصلا نمی‌توانستم یک تکه صابون یا یک دانه تیغ قرض کنم چون، از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد، دیگر چیزی نمانده بود که من از آن‌ها قرض نکرده باشم. گلوم هم که می‌برید یک چسب زخم هم به‌ام قرض نمی‌دادند. (کتاب در رویای بابل – صفحه ۱۱۰)

اما کارآگاه داستان ما می‌توانست موفق باشد به شرطی که در رویای بابل گرفتار نمیشد. حتی می‌توانست وارد نیروی پلیس شود و یک پلیس لایق از آب دربیاید. اما همیشه در موقعیت‌های مهم زندگی‌اش غرق در رویای بابل می‌شود و وقتی هم در این رویاها غرق شد با علاقه آن را دنبال می‌کند چرا که او قهرمان بابل است. بابل یک سرزمین رویایی است که در آن، کارآگاه شکست‌خورده ما در آنجا یک همه‌فن حریف و ناجی است. در کنار داستان کتاب، داستان بابل نیز شرح داده می‌شود.

شرایط زندگی قهرمان بابل در دنیای واقعی همین‌طور سخت پیش می‌رود تا اینکه یک مشتری پیدا می‌شود و…

رمان صد سال تنهایی

Published by:

رمان صد سال تنهایی

رمان صد سال تنهایی حاصل ۱۵ ماه تلاش و کار گابریل گارسیا مارکز است که به گفته‌ی خود او در تمام این مدت خود را در خانه حبس کرده است. جذابیت رمان صد سال تنهایی از عنوان‌ آن آغاز می‌شود. عنوانی که مخاطب را با خود درگیر می‌کند و او به فکر فرو می‌برد. تنهایی آن هم صد سال!


هیچ شکی نیست که کتاب صد سال تنهایی یکی از مشهورترین و پرفروش‌ترین آثار در حوزه ادبیات داستانی در سطح جهان است. این کتاب باعث شد مارکز در سال ۱۹۸۲ برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات شود. در توصیف آثار او که جایزه نوبل را برای او به ارمغان آورد نوشته‌اند:

به خاطر رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش، که در آن جهان واقع گرایانه و رئالیستی در یک جهان پرشده از تصویرهای خیالی به هم می‌پیوندند که بازتاب دهنده زندگی و درگیری‌های یک قارّه است.

رمان صد سال تنهایی داستان زندگی شش نسل یک خانواده از اهالی آمریکای جنوبی است که در دهکده‌ای به نام ماکوندو زندگی می‌کنند.

 

رمان صد سال تنهایی

خلاصه رمان صد سال تنهایی

ماجرای کتاب از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود. درحالیکه مقابل جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند، یعنی زمان آغاز به وجود آمدن دهکده ماکوندو زمانی که جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی.

در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا پرداخته شده که نسل اول آن‌ها در دهکده‌ای به نام ماکوندو ساکن می‌شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.

سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید.

باید به این نکته هم اشاره کرد که رمان صد سال تنهایی کتاب ساده‌ای نیست و ممکن است خواننده به دلیل شباهت اسامی دچار اشتباه شود. پس اگر تازه کتاب خواندن را شروع کرده‌اید و بیشتر از چند جلد کتاب نخوانده‌اید، شاید این کتاب گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

رمان ابله

Published by:

رمان ابله

رمان ابله نیز، مانند دیگر رمان‌های داستایوسکی، یکی از بزرگ‌ترین و فوق‌العاده‌ترین کتاب‌‌های ادبیات روسیه و جهان است. کتابی که سروش حبیبی به زیبایی آن را از روسی ترجمه کرده است.

در اینکه رمان ابله یک شاهکار است هیچ شکی وجود ندارد اما خاص بودن رمان ابله از یک جهت بسیار به چشم می‌آید و آن توصیف لحظاتی است که یک فرد محکوم به اعدام از سر می‌گذراند. لحظاتی که از زبان شخصیت اصلی کتاب بیان می‌شود و در واقع ناشی از تجربیات خود داستایوسکی است.

رمان ابله

رمان ابله

همان‌طور که احتمالا می‌دانید، داستایوسکی در سال ۱۸۴۹ به جرم شرکت در توطئه‌ای سیاسی دستگیر شد و به یکی از مخوفترین زندان‌های مجرمان سیاسی پترزبورگ تحویل داده شد و در نهایت به تیرباران محکوم شد. مهری آهی در مقدمه کتاب جنایت و مکافات اتفاقات روز اعدام را چنین شرح می‌دهد:

در روز ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ داستایفسکی به اتفاق سایر اعضای گروه پتراشفسکی از قلعه پتروپاولفسک به میدان سمیونفسکایا که محل اعدام بود منتقل گردید. پس از قرائت حکم اعدام و پوشانیدن پیراهن سفید بر تن مجرمان، مراسم مذهبی پیش از مرگ اجرا شد. شمشیرهای آنان را به عنوان سلب هر نوع حقوق اجتماعی بر فراز سرشان شکستند و گروه اول محکومان را برای تیرباران‌شدن به ستون بستند. (داستایفسکی در گروه دوم بود) پس از صدای طبلی که ناگهان بگوش رسید، محکومان پای ستون را بر خلاف انتظار به پیش بقیه مجرمان بازگرداندند و فورا فرمان جدید تزار را مبنی بر تبدیل حکم اعدام به حبس با اعمال شاقه و تبعید به سیبری، خواندند.

در پایان رمان ابله نیز، نقدی از کانستانتین ماچولسکی – از منتقدان بزرگ ادبیات روسیه و مخصوصا آثار داستایفسکی – ترجمه شده است که در آن ماچولسکی در این مورد می‌گوید:

چند دقیقه‌ای که داستایفسکی روی سکوی اعدام در انتظار اجرای حکم ماند، واقعه‌ای است که در زندگی روحانی او اهمیت کوبنده داشته است. طرح داستان به او اجازه نمی‌داد که قهرمانش را به روی سکوی اعدام ببرد. اما شرح مفصل این واقعه را بر زبان او می‌گذارد و او را وادار می‌کند که تمام جزئیات این مراسم سیاه را تجربه کند.

داستایوسکی این صحنه اعدام و عذاب روحی ناشی از آن را با توصیف بسیار در کتاب آورده است. در اینجا به قسمت کوتاهی از آن اشاره می‌کنیم:

وقتی کسی را با شکنجه می‌کشند رنج و درد زخم‌ها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل می‌کند، به طوری‌که تنها عذابی که می‌کشد از همان زخم‌هاست تا بمیرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحمل‌ناپذیر است از زخم نیست بلکه در اینست که می‌دانی و به یقین می‌دانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقه دیگر، بعد نیم دقیقه دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا می‌شود و دیگر انسان نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد. بزرگ‌ترین درد همین است که چون و چرایی ندارد. (رمان ابله – صفحه ۳۹)

 

 

مردی در تبعید ابدی

Published by:

مردی در تبعید ابدی

داستان کتاب مردی در تبعید ابدی

محمد صدراى شیرازى، پسر یکى از با نفوذترین مردان شیراز بود؛ ابراهیم صدر شیرازى که از مقربان دربار صفوى بود.

ابراهیم تمام امکانات را براى تک فرزند دیر از راه رسیده‌ى خود فراهم نمود اما، ترس مشفقانه و وظایف پدرانه اش همیشه او را بر آن مى داشت تا به حکم عقل از بروز اندیشه هاى خوفناک او در چنان زمانه ى با شکوهى که دین چلچراغِ کاخ شاهان صفوى به حساب مى آمد، جلوگیرى کند.

“-فلسفه خوانده است؟”
“-فلسفه و همه چیز؛ اما بدبختانه بیش از همه چیز، فلسفه خوانده است. پسرم، اسیر فلسفه است قره خان. و از این مى ترسم؛ چون به شیوه ى مرسوم نمى بیند و به مطابعت از فقهاى زمان قضاوت نمى کند.”

 

مردی در تبعید ابدی

ابراهیم به گفتگو با محمدِ نوجوان مى پرداخت، او را از خطرِ ابرازِ چنین اندیشه هایى برحذر مى داشت، اما محمد خود را مردِ راهِ حقیقت مى دانست و از عاقبت کار بیمى به دل راه نمى داد.


اندکى پس از بر تخت نشستنِ شاه عباس که کم و بیش هم سن و سال محمد صدراى شیرازى بود، قزوین و سپس اصفهان پایتخت شد و جمع کثیرى از بزرگان و اعاظم بر گرد شاه جمع گشتند، در چنین شرایطى محمد صدرا توانست در محضر اساتید بزرگى چون شیخ بهایى، میرفندرسکى و میرداماد تلمذ کرد. این سه بزرگوار با به جان خریدن تمام سختى ها از وجودِ پر ارزش دردانه ى عالم تشیع، ملاصدراى شیرازى پاسدارى کردند.


ملاصدرا با ارائه ى اندیشه هاى نو در باب “حرکت جوهرى”، “تقدم وجود بر ماهیت”، و بسیار اندیشه هاى نابِ بى تکرار که از درکِ مردمان و حتى بزرگان زمانه ى خود خارج بود، دانش عالم تشیع را زیر و رو کرد. اما چنین است حالِ مردانِ دانشمند زمان که به واسطه ى جو سیاسى موجود یا کوته نظرىِ مردمان زمانشان، درک نمى شوند و رنجِ فهمیده نشدن و تبعید بر دردهاى بیشمارشان افزوده مى شود.


نادر ابراهیمى در کتاب مردی در تبعید، با همان نثرِ آهنگین و جذابش که هر جمله را چون زر باارزش مى کند، به روایت زندگى پر مشقت ملاصدراى شیرازى، صدرالمتالهین، پرداخته است. این آمیخته ى داستان و واقعیت، شاهکارِ نادر ابراهیمى است به پیشگاهِ بزرگمردى که اندیشه هایش در هیچ عصرى آنگونه که بایسته و شایسته ى مقام عالىِ او بود شناخته نشد.

کتاب مردی در تبعید ابدی

کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

Published by:

کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

کتاب یک عاشقانه‌ی آرام اثر نادر ابراهیمی است.

این کتاب داستان زندگی زن و شوهری جوان است که سعی دارند زندگی عاشقانه شان را از خطر روزمرگی نجات دهند. کتاب در سال ۵٧ روایت می شود.

گیله مرد معلم ادبیات است که ساواک او را ممنوع الکار کرده است. بنابراین او تصمیم می گیرد داستانی بنویسد و آن را به همسرش تقدیم کند…

درباره کتاب

حس میکنم نویسنده خودش و همسرش را در قالب شخصیت های کتابش به تصویر کشیده و چیزی که این کتاب را خاص می کند همین است.

در اصل کتاب، موضوع محور نیست بلکه گفتگو محور است و کل کتاب گفتگوی همین زن و شوهر می باشد.

وقتی کتاب ملت عشق رو خوندم با خودم فکر کردم جای کتابی که روابط انسانی را به عارفانه و عاشقانه ترین شکل ممکن بیان کند چقدر در ادبیات معاصر ایران خالیه! تا اینکه این کتاب رو خوندم.

واقعا درسته که هر کتابی، زمانی داره برای خونده شدن! مطمئنم شاید هر وقت دیگه ای این کتاب رو میخوندم انقدر به دلم نمی نشست…

به جرات این کتاب جزو بهترین کتاب های تمام زندگیمه!

نه فقط داستان جذاب، بلکه اشراف نویسنده به زمان روایت و جملات شاعرانه و شخصیت پردازی بی نقص و تشبیهات قوی همه از نکات مثبت کتاب بود…

حقیقتا یک کتاب کامل بود که به بهترین شکل ممکن حالم رو خوب کرد.

لطفا کتاب یک عاشقانه‌ی آرام را بخوانید چون هر روز که آن را نخوانید بدون شک یک کتاب خوب را از دست داده اید.

کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

کتاب چشمهایش

Published by:

کتاب چشمهایش

کتاب چشمهایش معروفترین اثر بزرگ علوی است.

این کتاب اولین بار در سال ١٣٣٠ منتشر شد.

ماجرای کتاب چشمهایش داستان یکی از دوستداران نقاشی معروف به نام استاد ماکان است که به دنبال راز مرگ مشکوک استاد در تبعید است.

آقای ناظم همان دوستدار استاد حدس میزند که راز مرگ استاد در یکی از تابلوهای ایشان است که خود استاد نام آن تابلو را چشمهایش نامیده است.

مدل اثر زنی ست، پس آقای ناظم سعی می کند با پیدا کردن آن زن به تصویر کشیده شده در تابلو، به راز مرگ مشکوک دست پیدا کند…

کتاب چشمهایش

کتاب چشمهایش

درباره کتاب چشمهایش

کتاب، با وجود اینکه حدود ۶٠ سال پیش نوشته شده لحن جذاب و امروزی داشت و اصلا دچار تکلف ادبی نشده بود.

نویسنده خودش را درگیر توصیف و تشبیهات دست و پا گیر و حوصله سر بر نکرده بود و هر لحظه که حس میکردم کتاب داشت به سمت یکنواختی میرفت با شوک های به موقع هیجان رو به داستان تزریق میکرد.

کتاب یک موضوع واحد را دنبال میکرد و با شخصیت ها و جزئیات زیاد موضوع را پیچیده نکرده بود.

با اینکه شاید ماجرای کتاب در نگاه اول تکراری به نظر بیاد اما نوآوری های نویسنده و تفکر مدرنی که داشته باعث میشه تازگی خاص خودش را داشته باشد.

در کل کتاب را دوست داشتم و از خوندنش لذت بردم، یکم کند خوندمش اما این از جذابیت کتاب کم نکرد. توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید.

کتاب چشمهایش

کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

Published by:

کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده یک رمان ایرانی با موضوع عاشقانه است که تمِ معمایی – هیجانی دارد و در مدت زمان تقریبا یک ماهه به چاپ بیستم رسیده و می‌توان گفت به نحوی شگفتی ساز است. این رمان تا به امروز بیشتر از پنجاه بار تجدید چاپ شده است.

پشت جلد کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده قسمتی از متن کتاب آمده است:

بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه.» گفت: «من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می‌کشید و با چشم‌هاش التماس می‌کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که می‌تونه دوست خوبی واسه‌م باشه، می‌تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه‌ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.» بعدش گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.»

 

کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

داستان کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

این رمان داستان یک نویسنده به نام آرمان روزبه و یک دختر روزنامه‌نگار است. کتاب با یک خاطره از دروان کودکی آرمان شروع می‌شود. خاطره‌ای که در ادامه اساس اتفاقات بعدی کتاب است.

ماجرا از این قرار است که آرمان در کودکی عاشق دختری می‌شود که ۱۵ سال از خودش بزرگتر است و برای تمرین پیانو به خانه پیرزن همسایه می‌آید. آرمان عاشق رفت و آمد این دختر برای یادگیری پیانو است. اما پیرزنی که به این دختر پیانو آموزش می‌دهد یک آهنگ بیشتر نمی‌داند و بنابراین آرمان تصمیم می‌گیرد نت های موسیقی آن ها را دست کاری کند تا آموزش پیانو مدت زمان بیشتری طول بکشد.

جملات ابتدایی کتاب کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده چنین است:

می‌خوام یه اعتراف بکنم!

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود، اون هر روز به خونه‌ی پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره.

ازقضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من مجبور بود زنگ خونه‌ی ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده می‌رفتم پایین و در رو واسه‌ش باز می‌کردم، اونم می‌گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تودل‌رو می‌گفت عزیزم!

۲۰ سال بعد آرمان به یک کنسرت می‌رود. کنسرت عشق دوران کودکی‌اش. اتفاقا در همان کنسرت دختر آهنگی را که آرمان در کودکی دستکاری کرده را می‌نوازد و اسم آن را هم «وقتی پسربچه عاشق می‌شود» گذاشته است. آرمان از این اتفاق بسیار لذت می‌برد و می خواهد خودش را معرفی کند، می‌خواهد اعتراف کند که این آهنگ نتیجه شیطنت خودش بوده اما ماجرا به این سادگی نیست و…

از متن کتاب:

به خودم اومدم، حضار هنوز داشتن تشویقش می‌کردن و فهمیدم داستان این آهنگ به‌قدری معروف شده که همه ازش خبر دارن، دلم می‌خواست از جام بلند شم و فریاد بزنم که اون پسربچه منم، من بودم که این آهنگ رو نوشتم، اما از این ترسیدم که دیوونه خطابم کنن.

کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها

Published by:

کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها

منوایی شبانه ارکستر چوبها بى‌شک بهترین رمان و نوشته ایرانى در بیست سال اخیر است. به‌شخصه بعد از کتاب بوف کور اثر صادق هدایت، داستانى به این زیبایى نخوانده بودم.

رضا قاسمى در سال ١٩٩۶ این رمان را در آمریکا به چاپ رساند که با چند سال تاخیر در سال ٨٠ به ایران راه یافت و جوایز بزرگ و متعددى را از آن خود کرد. از جمله این جایزه‌ها:

  • برنده جایزه بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری
  • رمان تحسین شده سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب
  • برنده بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات

رمان در عین بررسى روابط ایرانیان مهاجر در فرانسه به ویژه ایرانیان ساکن این طبقه، عوالم روحى و روانى آنها و همینطور مسائل شخصى و غیر شخصى را بررسى مى‌کند. رمان در گوشه‌هایى به روابط جنسى، سیاست و زندگى اجتماعى آنها اشاره مى‌کند. قاسمى راوى را از لحاظ روانى و روحى موشکافى مى‌کند. قاسمى رمان را به‌صورت پازلى آغاز می‌کند که با گذشت داستان پازل کامل و کاملتر مى‌شود.

خلاصه داستان همنوایی شبانه ارکستر چوبها

رمان در مورد مردى چهل ساله به اسم یدالله است که در زیر شیروانى طبقه ششم ساختمانى در فرانسه زندگى می‌کند که اکثر ساکنان آن طبقه ایرانى هستند. راوى با اسباب کشىِ ایرانى دیگرى به اسم پروفت (یعنى پیامبر) که ادعاى دریافت وحى مى‌کند و همینطور حمله‌ى پروفت با چاقو به دوستش سید الکساندر (!) احساس خطر مى‌کند.

راوى رمان در گذشته‌هاى قبل رمانى به اسم همنوایى شبانه ارکستر چوبها نوشته که با گذر زمان واقعیت به سمت این رمان خیالى مى‌رود.

راوى سعى مى‌کند با تحریف در این رمان واقعیت را عوض کند که این کار او به شکست منتهى مى‌شود. او که به دست پروفت کشته شده و به پیشگاه دو فرشته مرگ که شبیه فاوستِ مورنائو و سرخپوست فیلمِ پرواز بر فراز آشیانه‌ى فاخته هستند (نکیر و منکر) حاضر مى‌شود و محکوم به تحریف آن کتاب مى‌شود که پس از مرگش منتشر شده (اعمال متاخره) که باعث دق مرگى صاحب خانه ى فرانسوى و خودکشى رعنا (یکى از شخصیت هاى کتاب) مى‌شود. کیفر او برگشت به آن جهنم دره (همین دنیا) و حلول در جسم گابیک، سگ صاحبخانه‌ى فرانسوى ساختمان است. راوى علاوه بر مشکلات فلسفى که دارد (به پوچى و بیهودگى رسیده، شب‌ها تا صبح بیدار و نقاشى می‌کشد و روزها خواب است و انگیزه هیچ کارى ندارد و علاقمند به خراب کردن تنهایى و ورود کسى به زندگیش نیست) مشکلات روانى و روحى پارانوئید گونه و مالیخولیایى دارد که از آن رنج مى‌برد.

راوى معتقد است که بر اثر اتفاقى در چهارده سالگى برایش افتاده سایه‌اش به درونش حلول کرده و حالا هیچ چیز از او نمانده جز همان سایه که مبتلایش کرده به خودویرانگرى، ناپدید شدن تصویرش در آینه و وقفه‌هاى زمانى.

این رمان را که یک رمان پست مدرن و سوررئال ایرانى است به همه پیشنهاد می‌کنم.

 

کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها

کتاب پاییز فصل آخر سال

Published by:

کتاب پاییز فصل آخر سال

پاییز فصل آخر سال است یک رمان ایرانی و برنده جایزه ی ادبی جلال آل احمد است.

در قسمتی از متن پشت جلد کتاب آمده است:

این همه آدم در دنیا دارن نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید.

داستان کتاب

پاییز فصل آخر سال است – روایت‌هایی از زندگی سه دختر در آستانه‌ی سی‌ سالگی‌ست: لیلا، روجا و شبانه.


کتاب شامل دو بخش با عنوان‌های “تابستان” و “پاییز” است که هر کدام از این دو بخش نیز دارای سه فصل می‌باشد که هر فصل از نگاه یکی از این سه شخصیت اصلی کتاب روایت می‌شود.


در واقع داستان یک برش کوتاه از ماجراها و دغدغه‌های این سه دختر را شامل می‌شود، دغدغه‌هایی مانند مهاجرت، هویت شغلی و اجتماعی و روابط عاطفی و خانوادگی.


نویسنده در این کتاب نه راهکاری برای دغدغه‌های شخصیت‌ها ارائه می‌دهد نه قضاوتی می‌کند و نه حتا پایانی مشخص و واقعی ارائه می دهد، در پایانِ کتاب دغدغه‌ها سر باز می‌مانند و تعلیق حفظ می‌شود و همین تعلیق و پایانِ بازِ کتاب، واقعی بودن داستان را دوچندان می‌کند، مثل زندگی همه‌ی ما.

کتاب پاییز فصل آخر سال

کتاب پاییز فصل آخر سال

درباره کتاب پاییز فصل آخر سال است

از نقاط قوت کتاب، سبک نوشتاری خوب داستان و خوش‌خوان بودن آن است، داستان بسیار قابل لمس و همذات‌پنداری با هر سه شخصیت آسان است، به طوری که می‌شود هر سه شخصیت را در وجود خودمان پیدا کنیم.


در این داستان هیچ شخصیتی قهرمان نیست، هیچ شخصیتی مطلقا خوب یا بد نیست، همه خودشان هستند، انسان‌هایی عادی و از دلِ جامعه‌ی اطراف‌مان.

نویسنده به خوبی توانسته سردرگمی و شک و تردید و ترس‌های شخصیت‌ها را نشان دهد.


اصلی‌ترین نقطه‌ی ضعف داستان شاید یکسان بودن لحن هر سه شخصیت است، هرچند نویسنده دوراهی‌های سه زن را به موازات هم تعریف می‌کند ولی چون زاویه دید در تمام این روایت‌ها اول شخص است، یکسان بودن لحن هر سه راوی جذاب نیست. البته ممکن است تلخی و حال‌وهوای دلگیر و پاییزی و فضای حزن‌آلود داستان برای همه خوشایند نباشد.


در پایان به نظرم یک کتاب پر از دخترانگی و دغدغه‌های یک نسل است، از سردرگمی تا انتخاب و قطعا به عنوان اولین کتاب نویسنده ارزش خوانده شدن را دارد و از رمان‌های خیلی خوب ایرانی‌ست.


پاییز فصل آخر سال است - خلاصه پاییز فصل آخر سال است

قسمت هایی از متن پاییز فصل آخر سال است

دنبال تو می‌دویدم. روی سرامیک‌های سرد و سفید سالن. در آن سکوت ترسناکِ هزارساله. هن و هنِ نفس‌هایم با هرگام بلندتر در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را تلخ می‌کرد. بخش پروازهای خارجی آن طرف بود. امام نه، مهرآباد بود انگار. و سالن پروازش هی دورتر می‌شد. رسیدم به گیت. پشتت به من بود، اما شناختمت. کت نیلی‌ات تن‌ات بود و چمدان به دست، منتظر و آرام ایستاده بودی. روشنی سالن به سفیدی می‌زد. فقط نور می‌دیدم و تو را. لکه‌ای نیلی روی سفیدی مطلق. صدایت زدم. راه افتادی و دور شدی. سُر می‌خوردی روی سرامیک‌های سالن. دویدم. دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت توی دستم ماند و هواپیما پرید…

فکر این که چرا به این جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده‌مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌مان بلند شویم. نمی‌توانیم خودمان را  بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ایم. اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد و سازه‌مان را طوری غیرمقاوم ساخت که هر روز می‌تواند برای شکستن‌مان چیزی داشته باشد؟ فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه.

وقتی سکوت می‌کنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمی‌کنم، می‌خندم. دهانم را باز می‌کنم و می‌گویم بله، موافقم. اما سکوت، می‌دانم که نمی‌کنم. شاید آن روز هم سکوت کرده بودم که فکر کردی با رفتن‌ات موافقم. ساکت نشسته بودم و چمدانت را می‌بستم. موافق نبودم، فقط ساکت بودم؛ و تو بدون من رفتی.